یه <عاشق> دیدم گفت: بی اختیار رفتم طرفش!

اون با <اختیار> این کار رو انجام داد یا اسیر <جبر> بود؟! عشق دعوای تضادها و منیتها رو خاتمه میده. دوتا خط موازی که هرکدوم تا ابد(بی نهایت) اسم خودشونو داد میزنن(جبر،اختیار- یا- عاشق،معشوق)،وقتی به بینهایت برسن، من یا تو یادشون میره،دعوا رو کنار میزارن و عاشقونه یکی میشن،واحد میشن.چون به بی نهایت میرسن،به وحدت،به عشق. خطهای موازی هم فقط در بی نهایت همدیگه رو بغل میکنن! معشوق هم وقتی در دایره عشقِ عاشق قرار بگیره، عاشق میشه! اونوقت دیگه عاشق، معشوق میشه! عاشق و معشوق یکی میشن. واحد میشن. خدا هم(به قول جامی!) عاشق خودش(معشوق!) شده بود که دنیا(و ما) رو خلق کرد. ما هم اگر عاشق بشیم، گوهر عشق رو بشناسیم،خدا رو بشناسیم، بی اختیار میریم طرفش! میریم طرف معشوق.اونوقت کینه ها رو دور می ریزیم و عاشقونه میگیم:

 بنی آدم اعضای یکدیگرند      که در آفرینش ز یک گوهرند